loading...

انارسرخ

ذهن نویس

بازدید : 19
شنبه 30 آبان 1399 زمان : 0:37

سلام.

یکی منو از جا بلند کنه برم نماز بخونم.

لعنت به شیطون لعین و رجیم.

شام که داریم.

گشنمه، صبونه ساعت یک و خورده‌‌‌ای خوردیم،ناهار نخوردیم.

+مطلب مفید اینکه دخترا مثل من تنبل نباشید...همسر ظرفا رو بشوره،مربای به درست کنه.(میخواست از اول دخالت نکنه)بعد گند بخوره توی مربا و به و شکر حیف بشه.

اناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار

وخه کچل !تنبل الان بچه مردم بیاد چی میگه با خودش؟...وخه!

| مرام المصری |
بازدید : 8
شنبه 30 آبان 1399 زمان : 0:37

سلام.

دیشب گفتم تصمیم دارم صحبت نکنم.

از دیشب حرف نزدم باهاش.

قهر نبودم باهاش.

فقط چون گفته بود حرف نزن ،حرف نزدم.

از ۴ بعد از ظهر تا ۸ شب با اشاره و پانتومیم حرف میزدم.

خیلی باحال بود،کلی خندیدیم.

آخرشم سر شام حواسم نبود حرف زدم ،میگم عههههههه دیدی چی شد؟

میگه چی شد؟

گفتم دارم حرف میزنم.

😁😁😁

خلاصه روز خوبی بود.

| مرام المصری |
بازدید : 5
جمعه 29 آبان 1399 زمان : 6:37

مثلا یه حرفی میزنه

یه حرفی میزنی

الکی بهش بر میخوره

میخوای حرف بزنی توجیه کنی حرفت رو،درست کنی

نمیذاره حرف بزنی از بس داره اون اشتباه فکریش رو بازگو میکنه و میگه تو اشتباه میکنی.

و اینگونه تصمیم میگیری اصلا حرف نزنی.

بعد فکر میکنه قهر کردی.

قهر نکردی ولی ازینکه نذاشته حرف بزنی ناراحتی.

و روز خوبت به گند کشیده میشه.

😕

+آبجی بزرگه بیاد میرم یه شب خونه مامانم میخوابم.دلم برا بیدار کردنای محمد امین تنگ شده،خاله افا بیدار شو هوا روز شده.

امروز کلی فاطمه سادات رو بوس کردم ،بغل کردم.اول که منو دید قیافش اینطوری شد😕بعد اینطوری شد🙁 بعد اینطوری☹ و در آخراینجوری😭

از بس منو ندیده غریبگیش کرد بچه.

عخی ناز و خوشگل شده کچل عمه با اون چشای خاکستریش.

ولی همش میگفتم عروس بچت خیلی زشت شده.زشت کچل شده.بعد محکم بوسش میکردم.

آره باید به اینچیزا فکر کنم و الکی ناراحت نباشم.

آخ جون محمد امین.حرف زدناش شیرینه.عمه بودن و خاله بودن عالیه عالی.

حتی اگه شر باشن.

الهی همتون بچشید شیرینیش رو.

خدایا شکرت.

امشب دختر دایی حرفای خوبی میزد.میگفت خدا به همه یه سختی میده میخواد ببینه عکس العملت چیه در مقابل این سختی.به یکی بچه نمیده،به یکی پول نمیده....

یه چیزیم تعریف کرد که شاید راضی نباشه بگم.ولی خیلی جالب بود.

مثلا به یکی پول نمیده ،یکی رو سر راهش قرار میده میگه فلان گناه بزرگ رو بکن من برات فلان قدر پول میدم...بعد میبینه عکس العمل اون بندش چیه...به اینا میگن امتحان.

خداجونم ما از امتحانات بزرگ زندگی سر بلند بیرون بیایم.حتی امتحان کوچیکا.کوییزا...

باید تصمیم بگیرم تا بخوابم
بازدید : 6
جمعه 29 آبان 1399 زمان : 6:37

سلام.

امروز از صبح اومدم خونه مامانم.

یعنی نه صبح صبح،قبل از اذون ظهر.

یکم خیار شور داشتم آوردم سالاد الویه درست کنیم...ته تغاری و من هوس کرده بودیم...آبجی کوچیکه هم خونه خوشش درست کرده بودن برا ته تغاری عکس فرستاده بود،دلش آب شده بود.

مامانم سیبزمینی و سس و بازم خیار شور خرید و درست کردیم با ته تغاری.جاتون خالی.

مامانمم فتیر درست کرد...یا همون نون شیرمال...منم چنگال و تخم مرغ میزدم با دست.

مامانم گفت ‌زندایی گفته خونتون نمیایم براکه شما رفتین خونه مامان بچه مردم.

منم عکس گرفتم از فتیرا و دستای خمیریم که به آرد و تخم مرغ زدم و وضعیت کردم فتیرای کرونایی با دستای کرونایی...چون تازه رفتیم خونه کروناییا زیاد درست نکردیم.

اونام اول از همه دیدن با کروناش میخوایم ما هم.

بعد از نماز شب با ته تغاری رفتیم خونه دختر دایی...یه فتیرم بردیم...انقدر حرف زدیم ،حرف زدیم حرف زدیم...

خیلی خوب بود.

الانم بچه مردم داره چرّاخی میکنه .

بعد میریم منزل.

هنوز باورم نشده عروسی کردیم و اونجا خونه خودِخودِخودمونه.

+شکر سیاه خریده،میگه ازینا بخور نه دیابت میگیری نه کمر درد میگیری،نه دیگه احساس سرمای الکی میکنی،نه دندونات خراب میشه.

میگه عطاریه گفته قبلا کیلو ۱۸ بوده بعد از کرونا شده ۹۰ تومن...مخصوصا الان که مرزا بستست ،چون از افغانستان میاد...تو کارگاه بهش میگفتن گور...

باید تصمیم بگیرم تا بخوابم
بازدید : 3
جمعه 29 آبان 1399 زمان : 6:37

سلام.

دیروز بچه مردم دفتر کتابا رو آورده بود همشون رو منزل.

دفاتر خاطراتشم بود.

یه دفتر بود از زمان خاستگاری تا مرداد ماه.

رو اون حساس بود گفت شاید چیزی باشه که بد بشه بخونی.

اما با کلی اصرار ،گرفتمش و خوندم😁

اوه اوه اوه،چه چیزایی!!دلیل اینکه سه سال قبلترش نیومده خاستگاریم و ( سه سال قبل از خواستگاری منو پیشنهاد داده بودن بهش) دلیل اینکه چند روز معطلم کرد جواب آزمایش رو بده و فکرایی که درموردمون میکردن و....اووووووووَه

باحال بود.

کلی پشت چشم براش نازک کردم....

بعد از عقد نوشته بود دوستت دارم سیده و تا حالا این جمله رو به هیچکی نگفتم و....(منم تا اونموقع به هیچ پسر عاقل و بالغی نگفته بودم دوستت دارم)

حتی نوشته بود دغدغش رو برا گوشی خریدن برا من.

اونجا منو سیده خطاب میکرد....قبل عقد اسمم رو نوشته بود.

میگه خوب همش رو خوندی؟

گفتم پس اینطوری بوده،؟؟؟عب نداره من همش فحش نوشتم در موردت.

منم دوستش داشتم...گاهی اعصابم رو خورد میکردن قبل عقد ...همه اینا رو مینوشتم پست خصوصی ،فاطمه میومد میخوند.

نمیدونم هنوز دارمشون یا نه.

رمزشونم شاید یادم رفته باشه.

خوندن خاطرات برام شیرینه.

ولی تو دفتر این تحلیل بحثای سیاسی و اجتماعی هم هست.

مثلا من تو دفترم نوشتم کرونا اومده و فلان نفر مردن،اون نوشته کرونا اومده فلان نفر مردن،کرونا اونطوریه،اینطوریه و....

پسر است دیگر🌹

+امروز کلی خوابیدم بعد از ظهر...درد بستر گرفتم....گرسنه ام

خدایا شکرت.

باید تصمیم بگیرم تا بخوابم
بازدید : 6
چهارشنبه 27 آبان 1399 زمان : 13:37

سلام. چقدر ما خیره ایم. این موقع شب سرامون تو گوشیامون.هرکدوم یه سمت. آی چشم🥴 فردا صبحم باید بره.با این وضع فکر نکنم بره.

بیلش‌ را پارو کرده‌ است.
بازدید : 7
چهارشنبه 27 آبان 1399 زمان : 13:37

سلام.

حوصل موصل ندااااارم.

دوباره خستگی بی دلیل دارم.

بعد از ظهر تو اتاق خوابیدم سر شب نفس میکشیدم استخونای پشتم تیر میکشید.دوش آب گرم خوبش کرد...امروز صبح گلو درد نبودم الان باز گلوم درد میکنه.

حوصله حرف زدن ندارم...با کی حرف بزنم؟

حوصله خوابیدنم ندارم.

بیاین یه کاری کنیم...با دتستخط خودمون یه بیت یا دوبیت شعر بنویسیم ،بعد عکس بگیریم بذاریم وبمون..نگین نه خطم خوب نیست،دستخط من از همتون بد تره...بچه مردم خطم رو میبینه میگه مثل دست خط پسرا بده.میگه خونده نمیشه...

خوب کیا موافقن؟؟

بیلش‌ را پارو کرده‌ است.
برچسب ها
بازدید : 5
دوشنبه 25 آبان 1399 زمان : 18:37

سلام.

یکی بیاد منو بلند کنه از جام.

راست میگه میگه میخوای غذا درست کنی میری یکم فکر میکنی،بعد میری آشپزخونه یه کار میکنی ،بعد دوباره میای میشینی یا راه میری بعد دوباره میری آشپزخونه...

کلا همینطوریم‌

الان از صبح ساعت ده و نیم یا بیشتر پاشدم.فقط صبحونه خوردم،یکم گپ زدم با بلاگفاییا،پاشدم ظرفا رو شستم.

هنوز رخت خوابا پهنه.نماز نخوندم.لباسا تو اتاق رو رخت آویز پهنه نصفش.ناهار نپختم و نمیخوام ماکارانی بپزم.من که سیرم بچه مردمم میخواست پاشه با من صبحونه بخوره.(نه نمیخوام🥴)

اصلا اگه پا میشد میرفت صبح کلاس،الان من همه کار کرده بودم.

میخواستم حلوا هم بپزم(نمیدونم چطوری)،خونه رو هم جا رو کنم.

پسر تنبل...از صبح چسبیده به چوب پرده،شلواری که براش گرفته بودم رو گذاشت دیوار،الانم چسبیده به دسته ماهیتابه.‌‌...از دست این بشر.

خدایا چه کنم اول من؟؟😩

چرا نماز صبح پا نمیشیم😭خوندن نماز قضای صبحم قصه ایه.

با بالِ ضعیف ، ولی پرواز بلند
بازدید : 6
دوشنبه 25 آبان 1399 زمان : 18:37

سلام.

دیشب رفتیم خونه مامانبزرگ و مامان بچه مردم.

از راه اومدیم فقط ریختم وسایلم رو...این حساسیت به نور بچه مردم هم معضلیه.

حتی اگه تا دوازده و نیم یک بیدار باشه فیلم ببینه،باید لامپ خاموش باشه.

+بازم خوابای چرت و پرت دیدم.البته که دیشب اومدیم قبل از خواب دوباره کلی شام خوردم.

تا الان به زور خوابیدم.

گلوم درد میکنه،پاشم آب نمک قرقره کنم.مامانبزرگ بچه مردم کلی بوسم کرد،غذا هم که خوردیم.

اگه کروناست پس چرا خدارو شکر بچه مردم نگرفته؟

البته که اون خودش رو خیلی تقویت میکنه.

+انار!ای انار!...وخه جمع کن ،وخه برنج بی نمک درست کن.وخه الان بچه مردم میه.

هنوز وقتی تبریک میگن کلی فکر میکنم ببینم چرا تبریک گفتن.😁

دوهفته گذشته،دیگه پیر عروس شدیم رفت.

دیروز روز خوبی بود....روزی که توش قهر نباشه خیلی خوبه....انار ازین به بعد چیزی گفت برو بزنش،گازش بگیر ولی قهر نکن.😁🤣

با بالِ ضعیف ، ولی پرواز بلند
بازدید : 5
يکشنبه 24 آبان 1399 زمان : 2:38

سلام.

یه چیزی میخوام بگم.

آاااااااای اونایی که ماشین دارین.

شب و روزای بارونی ،از کنار موتوریا یا آروم عبور کنید ،یا با فاصله زیاد عبور کنید.

گناه دارن شاید میخوان برن یه جای مهم،زشته لباساشون کثیف بشه.

با تشکر

من جست‌وجو نمی‌کنم، پیدا می‌کنم.

تعداد صفحات : 1

آرشیو
آمار سایت
  • کل مطالب :
  • کل نظرات :
  • افراد آنلاین :
  • تعداد اعضا :
  • بازدید امروز :
  • بازدید کننده امروز :
  • باردید دیروز :
  • بازدید کننده دیروز :
  • گوگل امروز :
  • گوگل دیروز :
  • بازدید هفته :
  • بازدید ماه :
  • بازدید سال :
  • بازدید کلی :